ویداویدا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

تولدتمام زندگیم

ویداجون درعروسی

دخملی گلم سلام امروز94/3/29وعروسی دختر خاله باباوحید غزاله جون با اقا بهروز است عصر ساعت 6:30رفتیم اونجا مامانی خاله فریبا وخاله فاطی هم بودند مامانی یه مدت شمارو با کالسکت برد بیرون تاغذاتو بده بعد که اومدی دادمت دست بابایی بعدش  که رفتم بگیرمت چون بعد ازظهر نخوابیده بودی چنان بد اخلاق بودی که من وبابایی سام نخورده ساعت 11شب اوردیمت خونه تاشماهم بخوابی  اینم از عروسی رفتن ما از دست شما دختر طلا ولی غزاله جونم وعمو بهروز عزیزم من ویدا به همداه مامان وباباوحیدم براتون ارزوی خوشبختی وسعادت می کنم امیدوارم وه سالیان سال درکنار همدیگه سعادتمند وخوشبخت زندگی کنید الهی امین    ...
21 تير 1393

واکسن 18 ماهگی ویداجون

شیرینم دخملم امروز 93/4/18است ونوبت واکسن 18 ماهگیت با دوروز تاخیررسیدساعت 11روزچهارشنبه من چون سرکاریودم (کلینیک قاسم اباد)عمه ومامانی با بابا وحید شماروبردند مرکز بهداشت مثل اینکه اونجاخیلی بیقراربودی اصلا نذاشتی قد ووزنت کنن ولی اون خانوم بداخلاق با نگاه ظاهری به شما گفته که خیلی کم وزن چرا مامانش بهش غذا نمیده اخه نمیدونن من برای غذاخوردنت چقدرغصه میخورم گفتن بهت فرنی ندم به جاش شیربرنج ماست پرچرب خامه کره ظهر که مامانش ازسرکارمیاد همش سفره روپهن کنه تاشناخانوم گل هرچی دوست داشتی بخوری بعدبردنت واکسن بزنی یکی به دست چپت یکی به پای چپت زدن الهی من بمیرم که خیلی گریه کردی تو مزکز بهداشت گفتن یک ماه  دیگه واسه کنترل ببرمت ای خدای مهر...
20 تير 1393

حرف زدنهای جدید ویداگلی

الوسلام :ایو سلام مهیار:مهیا کولر:اولر باد ملینا:می مگس:مسی چیپس:ایس میگم دایی  میگی عسل بابابزرگ هو مهسا پویا مالار اصدقی عمو اقا وحید بشین نشست ماما عینک    ...
20 تير 1393

یبوست ویداجون

عزیزدلم نانازم ازروز 93/4/12 شما خوشگل خانومی یبوست داشتی بهت روغن زیتون ،شیاف بیزاکودیل،اب الو ،شیاف گلیسیرین،دادم ولی الان چندروزه که خوب نشدی وشکمت سفت کا ر میکنه الهی مامان بمیره واسه دخملیش از خدای بزرگ مهربون می خوام که زود زود خوبت کنه نفس من روز چهارشنبه که بردمت پیش دکترکیانی وبهت پیدرولاکس واسه یبوست داد دوبارکه خوردی شکرخدا روزبعدش خوب شدی خیلی ازت ممنونم خداجونم  ...
20 تير 1393

کلوپ پاندا

عزیز دل مامانی امروز ۹۳/۴/۱۲است ومن وبابایی ساعن ۹شب بردیمت کلوپ پاندا اونجا رفتی تویه سبد پر از توپ وکلی بازی کردی خیلی بهت خوش گذشت دوستم پیداکردی    ...
13 تير 1393

حرف بابابزرگ

بابابزرگ دیشب یعنی روز ۹۳/۴/۱۰اومدخونمون گفت دایی هادی میگه ویداکم غذامیخوره بغلش میکنی خیلی سبکه بایدبیشتر وبه زور بهش غذاداد بابابزرگم گفت ویدابه جای اینکه بزرگ بشه تحلیل میره زیر چشماش گود افتاده خدایاکمکم کن ...
11 تير 1393