ویداویدا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

تولدتمام زندگیم

بیست ماهگی ویداجونی

عشق زندگی مامان جونم عمرم امروز ۹۳/۶/۱۶است وشما خانوم گل وارد بیستمین ماه زندگیت شدی وای مامانی چقدرزود میگذره مثل بیست ماهگیت بیست بیستی نفسم خیلی خیلی شیرین شدی وشیرین کاریات هزاربرابرشده تقریبا همه حرفارو میگی مثل اله ارمرزی خانوم میگی امون رتگ زرد ابی قرمز بلدی هاپو پیشی مسس اک پشت توتی ارگوش مار ماهی رو میشناسی اسم وفامیلتو میگی ایداالیی به نینای خیلی علاقه داری هرروز عصرهم باید بری ددرهنوز از غذاخوردن با لذت خبرینیست عمه فرح من وجده شمارو تواین ماه دیدن گفتن با زم که چقدز کوچولویی به قول مامانی  که یواشکی داشت بهشون میگفت باید ویداجون هول هوش دوازده کیلو باشه ولی نیست درضمن مهتاب ومهیارجون شایلین بعذازمدتی روز۱۸ شهریور دیدن گفتن...
20 شهريور 1393

روزدختر

برای دخترگلم  یه اسمون عشق میارم  برای نازاون چشاش سخاوت هدیه میارم یک دل پرازامید ومهر ترانه ساز غصه هاهدیه من به دخترم همون غریب بی ریا دخترم روزت مبارک ...
7 شهريور 1393

دخملی ۱۹ماهه من

سلام عزیزم عشقم نفسم امروز پنجشنبه ۹۳/۵/۱۶است وشماخانومی شیطون ۱۹ماهه شدی الهی که من قربونت برم که اینقدرماه شدی امروز خونه خاله طاهره پیرزن پارتی بود طبق معمول همه خانومای اونجا می گفتن چقدر ظریف وکوچولوی این ویداخانوم که هیچ چی نمیخوره عزیزم تقریبا همه کلماتو میگی خاله .اله مامانی بیو عیی پاشو الهی که من فدای شیرین زبونیت بشم مامانی عاطفه جون عکسای شایلین جون ۱۹ ماهه که فقط ۶روز ازشمابزرگتره رو تو وبلاگش گذاشته چقدر بزرگترازشماست هم قدش عم وزنش از خدا می خوام که شماهم اشتها ت خوب بشه ومثل شایلین جون همه چی بخوری الهی امین   ...
17 مرداد 1393

تولدامیرعلی جون

خاله فاطی وعمومحسن عزیزم پلک جهان می پرید دلش گواهی می داد اتفاقی می افتد فرشته ای ازاسمان فرودامد تولد نازنینی ترین واهورایی ترینارمغان زندگیتان راتبریک می گویم بعترین ارزوها رابرایش دارم بازکن پنجره را که نسیم روزمیلاد اقاقی ها راجشن نی گیردوبعارروی هرشاخه کنارهربرگ شمع روشن کرده است قدم نورسیده برشمامبارک دوست دارم هوارتا امیرعلی جونم     ...
10 مرداد 1393

دخملی دربام طرقبه

نیست درجهان من ویدای من امروز سه شنبه ۹۳/۵/۷است ور وز عیدفطر عمه مژگان واسه بعدازظهر هتل بام طرقبه راجاره کرده بود همگی رفتیم اونجا ماهم ساعت ۷/۳۰بعدازاینکه شما ازخواب بیدار شدی رسیدیم اونجا اونجا همه بودند عمه کتی عموسعید الهام جون خاله طاهره وخانواده عمه وعمومجید اول اونجا بازی میکردی اماهرازگاهی شروع میکردی به بهانه گیری ونق نق کردن اسهال ودل پیچت ارومت نمی ذاشت اینقدر اذیت بودی که من وبابایی شام نخور ده ساعت اا شب مجبور شدیم برگردیم خونه توراه خیلی بیقراربودی گریه کردی ولی بعد توماشین خوابت برد رسیدیم خونه بیدارشدی باز دوباره گریه کردی بهت شربت دی سیکلومین دادم بعداز کلی گریه خوابت برد الهی من بمیرم واسه دخملم   ...
9 مرداد 1393