ویداویدا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 13 روز سن داره

تولدتمام زندگیم

ده ماهگی ویداجون

نیست درجهان من ویدای من شیدای من تولدده ماهگیت مصادف شد باگرفتن تولدمهتاب ومهیار شب همه خونه مامان بزرگ دعوت بودند شایلین جونم بود تو با شایلین خیلی بازی کردی دست دسی کردی نی نای کردی ولی یک تفاوت باهمدیگه داشتین اون خیلی خوب غذاشو خورد موز خورد ماست خورد ولی شما فقط به همه اینا نوک زدی مامانی رو تو خوردن غذات خیلی اذیت می کنی اشکال نداره امیدوارم هرچی بزرگتر میشی غذاخوردنتم بهتر بشه مثل شایلین خانوم خیلی عکس ازت گرفتم با شایلینم خیلی عکس گرفتی ولی ازهمه اینا که بگذریم خیلی بهت خوش گذشت خوب خداروهم شکر می کنم که به جمع هم عادت کردی وخوشحال بودی عروسک مامانی...
5 خرداد 1393

حموم کردن ویداجون درغیاب مامان جونش

ن فسم امروز7ابان 92است من ومامان بزرگت توروبردیم حموم تو حموم دختر خوبی بودی ولی وقتی اومدی بیرون که لباس تنت کنم گریه کردی دوست نداشتی لباس بپوشی با لباس پوشیدن میونه خوبی نداری اخه مامان جونت با باباجونت رفته بودندیک مسافرت کوچولو که زودبرگردن ولی الان دوهفته که هنوز نیومدند من وتوهم که خیلی دلمون واسشون تنگ شده گفتند که زود برمی گردن امیدوارم    ...
5 خرداد 1393

چکاپ ویداجون

هستی من ویدای من امشب شب عیدغدیر شب عیدسادات ها است مثل شماسوگلی من روز1ابان 92است وتوعزیز بردیم ساعت 7 شب مطب دکترت شاه فرهت چقدرشلوغ بود وزنت کردیم 6:240 بودی خوشبختانه این سری بدنبود خداروشکر می کنم ازمایشاتو که عموفرامرز ازت گرفته بود به دکترت نشون دادم گفت خوشبختانه مشکلی نداری ولی گفت میتونی پیش مشاوره غد د  دکترنصرت قاءمی  بری من خداروخیلی شکر می کنم که سالمی دعا می کنم به خاطرشب خوبی مثل امشب همه کوچولوهاسالم باشند ...
5 خرداد 1393

اولین چهاردست وپاکردن ویداجون

امروز24/7/92است روزعیدقربان خوشگلم امروزخیلی روزخوبی بود تونازنین برای اولین باربطورکامل چهاردست پا رفتی من وبابایی کلی ذوق کردیم منم همش ازت فیلم گرفتم اخه خیلی بامزه این حس وداشتی تجربه میکردی عزیزم میبینی چه دنیا قشنگترمیشه که توکارای جدیدترانجام بدی وتواناییهاتوروکنی   قربون بزرگی خدابرم که دونه دونه سرموقعش تواناییهاتونو شکوفامیکنه  ...
5 خرداد 1393

اولین سفرویداجون

د خ ترم گلم امروز21/7/92 صبح من وشما وبابایی ساعت 9 رفتیم فریمان محل کارمامانی میخواستم واسه اینکه بیشترپیش شماباشم مرخصیموتمدیدکنم توراه رفتن که خواب بودبی وقتی رسیدیم بردمت دخترگلمو به همکارام نشون دادم همشون گفتند (خاله محدثه خاله ها خانم محمدی خانم معمار خانم نویدی خانم رحمانی وخوداقای دکتررضایی رییس درمانگاه ) چه نازه ولی کوچولو وظریفه ولی گفتن قدش بلنده ببین مامان جون همه میگن شماکوچولویی ولی عیبی نداره خداموشکرمیکنم که سالمی عزیزم   کارم که تموم شد ساعت 11:30 برگشتیم توراه برگشتم که خیلی دخمل خوبی بودی الهی قربونت برم مامانی     ...
5 خرداد 1393

اولین مامان گفتن ویداجون

زندگیم نازنینم امروز20/6/92 وتونفسم برای اولین بارماما گفتی چه لحظه شیرینی رامامان جونت تجربه کرد احساس مامان بودن خیلی زیباست نمیدونی چقدرخوشحال بودم  ...
5 خرداد 1393

نه ماهگی ویداجون

سلا م  ع ز سلام عزیزم سلام نفسم این اخرین تولد تک رقمیته وازماه دیگه درپناه خداماه گردات میشه دورقمی واحتمالا شیطونیات بیست رقمی  عزیزم درسینه خیزرفتن که یه پازبل خان شدی وهمه جاهستی ویک لحظه نمیشه ازت غافل بودوتنهات گذاشت کم کم داری چهاردست وپامیری دوتادستتو بایه پامیبری بالا ولی یهوتلپی میخوری زمین دوست داری یکی همش باتوبازی کنه مخصوصابابایی بالباس پوشیدنم اصلا میونه خوبی نداری امروز رفتم کلی واست لباس خریدم گلم طبق معمول وزنتم که همچنان کمه  وکوچولویی ولی دوستت شایلین جون که فقط 5روز ازت بزرگتره کلی وزنش ازشمابیشتره یه خورده ازش یادبگیرروز15 مهربردنش چکاپ ...
5 خرداد 1393

بیقراری ویداجون

دخترنازنینم امروز14/7/92است وتوسوگلی من ازساعت 12:30شب شروع کردی به بیقراری بعدهم خیلی گریه کردی که به هق هق کردن افتادی الهی مامان بمیره واسه اون دونه های اشکت مامانی اصلا دوست ندارم اشکاتوببینم نمیدونم چت شده بود ا لبته سه شب پیش هم بیقراری میکردی ولی به شدت امشب نبود ،امشب ودیشب مجبورشدم بهت نیم سی سی دیفن هیدرامین بدم که آرومتربشی .بعدازخوردن دیفن من وبابایی تابت دادیم یکم توتابت غرغرکردی ولی دیفن اثرکردوتونازنین من خوابیدی .امشب شب شهادت امام جوادم هست امام رضا رو به جون جوادش امشب قسم میدم که توعزیز دلموهمیشه سالم نگه داره ومحافظت باشه .اخه امام رضاجوادشو خیلی دوست داره واگه ضامن اهو روجون جواد...
5 خرداد 1393

تب کردن ویداجون

نیست درجهان من ویدای من امروز27/6/92است وتوگلم ازصبح که بیدارشدی  حال نداشتی ساعت 2ظهربودکه دیدم بدنت داغ شده وتب کردی به خانم دکتربهمنی زنگ زدم گفت بهت قطره استامینوفن  بدم واگرتبت بالا رفت پاشویت کنم .به توگلم قطره دادم وشما نازنینم خوابیدی. عصرساعت 7دیدم تبت خیلی بالارفته لپای خوشگلت گل انداخته بود. حسابی دست وپامو بابابایی گم کردیم سریع با بابایی بردیمت درمانگاه چمران دکترهم بهت ایبوپروفن داد هم شیاف استامینوفن .اومدم خونه تبت  بهترشده بودولی بازدوباره ساعت 11شب دوباره تبت بالا رفت به دکترزاهدی (پسرخاله بابایی) زنگ زدم گفت شیاف بذارم وقطره هم بدم .مامان بزرگ وبابابزرگ وخاله فریبا هم خونه بودند . مام...
5 خرداد 1393