هشتمین مرواریددهان ویداجونم
نفسم امروز 93/1/27 وهشتمین دندون دخترم نمایان شد حالا ویداجون 4 دندون بالا وچهاردندون پایین داره وشده ویدای 8 دندونه الهی قربونت برم مامانی ...
نویسنده :
مامانی
11:33
بهاریه
تو بهاری ؟ نه ، بهاران از توست از تو می گیرد وام هر بهار این همه زیبایی را ... این دومین بهاری است که من در کنار تو نسیم روحنواز فروردین را حس می کنم . وچه احساس خوبیست ..... بهار وجودم دومین بهارت مبارک ... ...
نویسنده :
مامانی
11:31
پنجمین روزدربیرجند
عزیزم دنیای من مسافرکوچولوی من ظهرناهرخونه خاله صدیقه بودیم شب ازپیتزاپازل همگی پیتزاسفارش دادیم خیلی به شماخانومی خوش میگذره ...
نویسنده :
مامانی
12:08
چارمین روزدربیرجند
ویدای من زندگی من امروز ظهر بعد از ناهارخونه خاله صدیقه که شایلین جونم بود شما بامن وبابایی ومامان بزرگ ودایی علی رفتیم قاین خونه مامان بزرگ من شما توخونه مامان بزرگ من ازتوبغل بابایی هیچ جا نمی رفتی غریبیت میشد اونجا عمه فرح عمه شیلا افسانه عمه مهین وحید ومحسن بودند شمابرای اولین بار اونارو میدیدی بعداز اونجا رفتیم خونه مامانی ساعت 7برگشتیم بیرجند ...
نویسنده :
مامانی
12:06
سومین روزدربیرجند
عزیزم امروزسامان جون بامامان باباش صبح ازتهران اومدن وشما کوچولوها دوتاشدین سامان جون 5ماه و2روزازشمابزرگتره قدش84ووزنش در18ماهگی 11کیلوبوده سامان یه کوچولو به شما حسودیش میشد وهرچی دست شما میدیدسریع می قاپید الهی من واست بمیرم مامانی ناهار وشام خونه خاله عطیه بودیم ...
نویسنده :
مامانی
12:05
دومین روز سفردربیرجند
زیبایم دنیای من ناهاروشام خونه خاله عطیه بودیم شب رفتیم باغ سالار اونجاشمابداخلاق بودی واسه همینم مازودبرگشتیم خونه ...
نویسنده :
مامانی
12:01
نوروز93واولین مسافرت ویداکوچولو
نانازم زیبایم روزهای پایانی سال 92است وداره بهارازراه میرسه وهمه چی نووتازه میشه امروز 28 اسفند 92است ساعت 6صبح شماخانم کوچولو بامن وبابایی ومامان بزرگ وخانواده عمه مژگان راه افتادیم سمت بیرجند اول راه اروم بودی ولیبعدش تاتربت نق نق کردی توراه تابت دادیم ولی اصلا فایده ای نداشت مجبورشدیم عمه ومهیاربیان توماشین ماباتوبازی کنن بعدش یه کم خوابیدی گنابادوایستادیم بیدارشدی بعدازکمی استراحت راه افتادیم دوباره توراه شروع به نق نق کردی رسیدیم قاین رفتیم خونه عمه صغری اونجاتاتی تاتی کردی بعدازاستراحت راه افتادیم سمت بیرجند توراه یه نیم ساعتی خوابیدی وقتی بیدار شدی دوباره شروع کردی به بیقراری ساعت 4رسیدیم بیرجند خونه خاله صدیق بعدازکمی ب...
نویسنده :
مامانی
11:59
چهارده ماهگی ویداجون
عزیز دل مامانی امروز 16اسفند91است وشمانازگلی چهارده ماهه شدی تواین ماه خیلی شیطون شدی وکلی بازیگوش دیگه دخترم راه میره ولی بعضی وقتا بعدازکلی تاتی تاتی کردن تلوتلو میخوره وتلپی می افته کلمات جدیدم میگه مثل برای چی بسه دوست بوس درست بع بع نه ببخشید بابا بای بای و.....خلاصه اینکه من روزبه روز عاشقترش میشم دوست دارم مامان جون ...
نویسنده :
مامانی
11:57
راه رفتن ویداجون
تموم هستی من ویدای من امروز7اسفند است وشمانازنین قدم هاتو بیشترکردی واز این ط ف به ان طرف رفتی تلپی زمین می خوردی ولی کم کم خوشبختانه قدمهات زیادترشد وخوب راه رفتی دیگاه الان بی ترمز راه میری جلوی پاتم نگاه نمی کنی می افتی ولی محل نمی ذاری خلاصه یکی همش بایدمواظبت باشه کارمادراومده که همش پشت سرت راه بریم ومواظبت باشیم لی خداروشکر می کنم که راه رفتنتم دیدم الهی فدات بشم مامانی ...
نویسنده :
مامانی
11:53








