ویداویدا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 12 روز سن داره

تولدتمام زندگیم

بهاریه

تو بهاری ؟ نه ، بهاران از توست از تو می گیرد وام هر  بهار  این همه زیبایی را ... این دومین بهاری است که من در کنار تو نسیم روحنواز فروردین را حس می کنم . وچه احساس خوبیست ..... بهار وجودم دومین بهارت مبارک ...   ...
29 ارديبهشت 1393

پنجمین روزدربیرجند

  عزیزم دنیای من مسافرکوچولوی من ظهرناهرخونه خاله صدیقه بودیم شب ازپیتزاپازل همگی پیتزاسفارش دادیم خیلی به شماخانومی خوش میگذره   ...
27 ارديبهشت 1393

چارمین روزدربیرجند

ویدای من زندگی من امروز ظهر بعد از ناهارخونه خاله صدیقه که شایلین جونم بود شما بامن وبابایی ومامان بزرگ ودایی علی رفتیم قاین خونه مامان بزرگ من شما توخونه مامان بزرگ من ازتوبغل بابایی هیچ جا نمی رفتی غریبیت میشد اونجا عمه فرح عمه شیلا افسانه عمه مهین وحید ومحسن  بودند شمابرای اولین بار اونارو میدیدی بعداز اونجا رفتیم خونه مامانی ساعت 7برگشتیم بیرجند    ...
27 ارديبهشت 1393

سومین روزدربیرجند

عزیزم امروزسامان جون بامامان باباش صبح ازتهران اومدن وشما کوچولوها دوتاشدین سامان جون 5ماه و2روزازشمابزرگتره قدش84ووزنش در18ماهگی 11کیلوبوده سامان یه کوچولو به شما حسودیش میشد وهرچی دست شما میدیدسریع می قاپید الهی من واست بمیرم مامانی ناهار وشام خونه خاله عطیه بودیم   ...
27 ارديبهشت 1393