ویداویدا، تا این لحظه: 13 سال و 9 ماه و 15 روز سن داره

تولدتمام زندگیم

دخملی دربام طرقبه

نیست درجهان من ویدای من امروز سه شنبه ۹۳/۵/۷است ور وز عیدفطر عمه مژگان واسه بعدازظهر هتل بام طرقبه راجاره کرده بود همگی رفتیم اونجا ماهم ساعت ۷/۳۰بعدازاینکه شما ازخواب بیدار شدی رسیدیم اونجا اونجا همه بودند عمه کتی عموسعید الهام جون خاله طاهره وخانواده عمه وعمومجید اول اونجا بازی میکردی اماهرازگاهی شروع میکردی به بهانه گیری ونق نق کردن اسهال ودل پیچت ارومت نمی ذاشت اینقدر اذیت بودی که من وبابایی شام نخور ده ساعت اا شب مجبور شدیم برگردیم خونه توراه خیلی بیقراربودی گریه کردی ولی بعد توماشین خوابت برد رسیدیم خونه بیدارشدی باز دوباره گریه کردی بهت شربت دی سیکلومین دادم بعداز کلی گریه خوابت برد الهی من بمیرم واسه دخملم   ...
9 مرداد 1393

اسهال ویداجونم

نفسم عمرم امروز ۹۳/۵/۵  است وشکمت از صبح تاظهر که مامانی سرکاربوده ۶بارکارکرده بود تاشبم سه چهار بار دیگه کار کرد روزبعد با دل پیچه همراه بود وهروقت می خواستی جیش کنی کلی گریه میکردی که خیس عرق میشدی الهی من بمیرم بهت کیدی لاکت شربت دای کولیک می دادم بهتر میشدی ولی امروز که ۹۳/۵/۹است هنوز اسهالت بند نیومده دیشب بهت شربت دی سیلومین هم دادم غذانمی خوردی حالا که کاملا بی اشتها شدی از دست شما دخملی گل امیدوارم هرچه زودتر زودزود خوب بشی امروز93/5/12است وشماهنوز خوب نشدی امیدوارم هرچی زودتر خوب بشی امروز به دکتربهمنی گفتم گفت اگه تا دوروز دیگه خوب نشد ببرمت پیش دکتر کیانی فردوباره نمیدونم از دندون دراوردنته ولی از خدا می خوام هرچی زودتر خوب...
9 مرداد 1393

کفش بوقی ویداجون

نفسم عمرم مامانی واست کفش بوقی خرید ولی تو پات که میکنی ازصداش میترسی ومیگی درش بیارما مانی   قربونت برم عمرم دخملی  ...
30 تير 1393

ویداجون درپیتزاشبدیز

عزیزم نفسم سلام امروز 93/4/29است وشب همه باهم عمه مهیارمهتاب عمومحمدرضا خاله عطیه مارال پویامهسا علی اقا ملینا بامامانش رفتیم پیتزاشبدیز شمآونجا خیلی خانوم بودی ودرکناربقیه یه کم پیتزا باسیب زمینی خوردی مرسی مامان جون وقتی اومدیم بیرون دیگه نمی اومدی سوارماشین اینقدرشیرین کاری کردی که عمت گفت واسش صدقه بده الهی قربونت برم مامان جون ...
30 تير 1393

چکاپ ویداجونم

دخترگلم امروز ۹۳/۴/۲۵است وشما دخملی روساعت ۹شب بردیم پیش دکتر کیانی فر چقدرمطبش شلوغ بود بعدازکلی انتظار رفتیم تادکترشماروببینه گفت که کم وزنی منم گفتم بی اشتهاست هیچی نمیخوره ازجمعه هیچی نخورده اونم گفت به زوربهت چیزی ندیم این مورد تقریبا ژنتیکیه باید هرچی که دوست داره جلوش بذارین تاخودش بخوره ای بابا ازدست شمادختری هیچ بچه ای مثل شما نیست که اینقدر مامانشو واسه خوردن اذیت کنه ولی بازم خداروشکرمی کنم ازخدامی خوام والتماسش می کنم که هرچه زودتر شمارو به اشتها بیاره الهی امین ...
27 تير 1393

تب کردن دخملی

عزیزم نفسم امروز ۹۳/۴/۲۲است و۴روزاززدن واکسنت میگذره اماامروز شماتب کردی برات شیاف استامینوفن گذاشتم فرداهم صبح مامان بزرگ یکباردیگه واست شیاف گذاشت ظهرم که من ازسرکاراومدم حال نداشتی خوابیدی عصرکه بیدارشدی بیقراربودی ساعت ۳صبح تب کردی دوباره واست شیاف گذاشتم شکرخدادیگه دوباره تب نکردی ولی همچنان یبوست داری وبی اشتهایی الهی من بنیرم واسه دخترم که اینقدرضعیفه ...
27 تير 1393

دومین ارایشگاه ویداجون

عزیز دل مامانی امروز 93/4/20است من وبابایی ساعت 9:30شب واسه دومین بار شما خانومی روبردیم ارایشگاه گوگولی ای وای چه ارایشگاه رفتنی با سری اولت کلی فرق کرده بودی اصلا نذاشتی موهاتو کوتاه کنن خیلی گریه کردی طفلی اقا هم نیمه کاره موهاتو کوتاه کرد ومامجبور شدیم برگردیم خونه   خیلی شیطون شدی نفسم   ...
21 تير 1393

ویداجون درعروسی

دخملی گلم سلام امروز94/3/29وعروسی دختر خاله باباوحید غزاله جون با اقا بهروز است عصر ساعت 6:30رفتیم اونجا مامانی خاله فریبا وخاله فاطی هم بودند مامانی یه مدت شمارو با کالسکت برد بیرون تاغذاتو بده بعد که اومدی دادمت دست بابایی بعدش  که رفتم بگیرمت چون بعد ازظهر نخوابیده بودی چنان بد اخلاق بودی که من وبابایی سام نخورده ساعت 11شب اوردیمت خونه تاشماهم بخوابی  اینم از عروسی رفتن ما از دست شما دختر طلا ولی غزاله جونم وعمو بهروز عزیزم من ویدا به همداه مامان وباباوحیدم براتون ارزوی خوشبختی وسعادت می کنم امیدوارم وه سالیان سال درکنار همدیگه سعادتمند وخوشبخت زندگی کنید الهی امین    ...
21 تير 1393