تولدتمام زندگیم

کفش بوقی ویداجون

نفسم عمرم مامانی واست کفش بوقی خرید ولی تو پات که میکنی ازصداش میترسی ومیگی درش بیارما مانی   قربونت برم عمرم دخملی  ...
30 تير 1393

ویداجون درپیتزاشبدیز

عزیزم نفسم سلام امروز 93/4/29است وشب همه باهم عمه مهیارمهتاب عمومحمدرضا خاله عطیه مارال پویامهسا علی اقا ملینا بامامانش رفتیم پیتزاشبدیز شمآونجا خیلی خانوم بودی ودرکناربقیه یه کم پیتزا باسیب زمینی خوردی مرسی مامان جون وقتی اومدیم بیرون دیگه نمی اومدی سوارماشین اینقدرشیرین کاری کردی که عمت گفت واسش صدقه بده الهی قربونت برم مامان جون ...
30 تير 1393

چکاپ ویداجونم

دخترگلم امروز ۹۳/۴/۲۵است وشما دخملی روساعت ۹شب بردیم پیش دکتر کیانی فر چقدرمطبش شلوغ بود بعدازکلی انتظار رفتیم تادکترشماروببینه گفت که کم وزنی منم گفتم بی اشتهاست هیچی نمیخوره ازجمعه هیچی نخورده اونم گفت به زوربهت چیزی ندیم این مورد تقریبا ژنتیکیه باید هرچی که دوست داره جلوش بذارین تاخودش بخوره ای بابا ازدست شمادختری هیچ بچه ای مثل شما نیست که اینقدر مامانشو واسه خوردن اذیت کنه ولی بازم خداروشکرمی کنم ازخدامی خوام والتماسش می کنم که هرچه زودتر شمارو به اشتها بیاره الهی امین ...
27 تير 1393

تب کردن دخملی

عزیزم نفسم امروز ۹۳/۴/۲۲است و۴روزاززدن واکسنت میگذره اماامروز شماتب کردی برات شیاف استامینوفن گذاشتم فرداهم صبح مامان بزرگ یکباردیگه واست شیاف گذاشت ظهرم که من ازسرکاراومدم حال نداشتی خوابیدی عصرکه بیدارشدی بیقراربودی ساعت ۳صبح تب کردی دوباره واست شیاف گذاشتم شکرخدادیگه دوباره تب نکردی ولی همچنان یبوست داری وبی اشتهایی الهی من بنیرم واسه دخترم که اینقدرضعیفه ...
27 تير 1393

دومین ارایشگاه ویداجون

عزیز دل مامانی امروز 93/4/20است من وبابایی ساعت 9:30شب واسه دومین بار شما خانومی روبردیم ارایشگاه گوگولی ای وای چه ارایشگاه رفتنی با سری اولت کلی فرق کرده بودی اصلا نذاشتی موهاتو کوتاه کنن خیلی گریه کردی طفلی اقا هم نیمه کاره موهاتو کوتاه کرد ومامجبور شدیم برگردیم خونه   خیلی شیطون شدی نفسم   ...
21 تير 1393

ویداجون درعروسی

دخملی گلم سلام امروز94/3/29وعروسی دختر خاله باباوحید غزاله جون با اقا بهروز است عصر ساعت 6:30رفتیم اونجا مامانی خاله فریبا وخاله فاطی هم بودند مامانی یه مدت شمارو با کالسکت برد بیرون تاغذاتو بده بعد که اومدی دادمت دست بابایی بعدش  که رفتم بگیرمت چون بعد ازظهر نخوابیده بودی چنان بد اخلاق بودی که من وبابایی سام نخورده ساعت 11شب اوردیمت خونه تاشماهم بخوابی  اینم از عروسی رفتن ما از دست شما دختر طلا ولی غزاله جونم وعمو بهروز عزیزم من ویدا به همداه مامان وباباوحیدم براتون ارزوی خوشبختی وسعادت می کنم امیدوارم وه سالیان سال درکنار همدیگه سعادتمند وخوشبخت زندگی کنید الهی امین    ...
21 تير 1393

واکسن 18 ماهگی ویداجون

شیرینم دخملم امروز 93/4/18است ونوبت واکسن 18 ماهگیت با دوروز تاخیررسیدساعت 11روزچهارشنبه من چون سرکاریودم (کلینیک قاسم اباد)عمه ومامانی با بابا وحید شماروبردند مرکز بهداشت مثل اینکه اونجاخیلی بیقراربودی اصلا نذاشتی قد ووزنت کنن ولی اون خانوم بداخلاق با نگاه ظاهری به شما گفته که خیلی کم وزن چرا مامانش بهش غذا نمیده اخه نمیدونن من برای غذاخوردنت چقدرغصه میخورم گفتن بهت فرنی ندم به جاش شیربرنج ماست پرچرب خامه کره ظهر که مامانش ازسرکارمیاد همش سفره روپهن کنه تاشناخانوم گل هرچی دوست داشتی بخوری بعدبردنت واکسن بزنی یکی به دست چپت یکی به پای چپت زدن الهی من بمیرم که خیلی گریه کردی تو مزکز بهداشت گفتن یک ماه  دیگه واسه کنترل ببرمت ای خدای مهر...
20 تير 1393

حرف زدنهای جدید ویداگلی

الوسلام :ایو سلام مهیار:مهیا کولر:اولر باد ملینا:می مگس:مسی چیپس:ایس میگم دایی  میگی عسل بابابزرگ هو مهسا پویا مالار اصدقی عمو اقا وحید بشین نشست ماما عینک    ...
20 تير 1393

یبوست ویداجون

عزیزدلم نانازم ازروز 93/4/12 شما خوشگل خانومی یبوست داشتی بهت روغن زیتون ،شیاف بیزاکودیل،اب الو ،شیاف گلیسیرین،دادم ولی الان چندروزه که خوب نشدی وشکمت سفت کا ر میکنه الهی مامان بمیره واسه دخملیش از خدای بزرگ مهربون می خوام که زود زود خوبت کنه نفس من روز چهارشنبه که بردمت پیش دکترکیانی وبهت پیدرولاکس واسه یبوست داد دوبارکه خوردی شکرخدا روزبعدش خوب شدی خیلی ازت ممنونم خداجونم  ...
20 تير 1393